
امروز دلم می خواد بنویسم....
نمیدونم چی اما پر از حرفم....از اون روزایی که دلت می خواد فقط بنویسی...
کاش یه فرشته واقعی بودم....یه دونه از اون ناباش....از اونایی که بال دارن....از اونایی که خدا دوسشون داره.....من یه دونه از اون الکی ها شم.....از اونایی که فقط اسم تقلید می کنن.....
فرشته ها رو همه دوست دارن...اما منو....
کاش دوتا بال داشتم....پرواز می کردم....
اما اسممو خیلی دوست دارم خیلی.....اگه واقعا برای کسی فرشته مهربون نیستم اما همین که به این اسم صدام می کنن خیلی خوشحالم.....
اگه فرشته مهربون بودم ارزوی همه پینوکیوها رو زوده زود براورده می کردم....یا همه سیندرلاها رو واسه همیشه سیندرلا می کردم نه فقط تا ۱۲ شب.....
من می خوام فرشته باشم......چرا نمی شه....نمی دونم.....دو تا بال می خوام....یه چوب جادویی.....یه قلب مهربون........
اما من یه روزی فرشته بودم... واقعی....پاک...مهربون....از گریه ادما صورتم خیس می شد ...از شکستن دلها قلبم تیر می کشید....دلم می خواست فرشته خو بمونم اما نشد...
نمی دونم شاید دیگه فرشته نیستم....
شاید خدا خواست منم ادم بشم......نمی دونم...
کاش همون فرشته کوچولو می موندم و ارزو نمی کردم ادم بشم......
ف ر ش ت ه

