|
......... روزهای بلند و کش داری ست .....
همیشه از این موقع از سال متنفر بودم...به نوشته هام که برمی گردم
....امروز باز هم بعد از چند وقت دلم خواست که بلاگ آپ کنم....
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم دلت را می بویند روزگار غریبی است نازنین و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد در این بن بست کج و پیچ و سرما آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبی است نازنین آن که بر در می کوبد شبا هنگام به کشتن چراغ آمده است نور را در پستوی خانه نهان باید کرد آنک قصابان اند بر گذرگاه ها مستقر با کنده و ساتوری خون آلود روزگار غریبی است نازنین و تبسم را بر لبها جراحی می کنند و ترانه را بر دهان شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد کباب قناری بر آتش سوسن و یاس روزگار غریبی است نازنین ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد احمد شاملو
نيمه شب آواره و بي حس و حال در سرم سوداي جامي بي زوال پرسه اي آغاز كرديم در خيال دل به ياد آورد ايام وصال از جدايي يك دو سالي مي گذشت يك دو سال از عمر رفت و برنگشت خاطرات اولين ديدار را آن دو چشم مست آهو وار را چون من از تكرار او هم خسته بود همنشين و هم زبان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگي اينچنين آغاز شد دلبستگي واي از آن عمري كه با او شد بسر دم به دم اين عشق مي شد بيشتر گفتگوها بين ما آغاز شد گر گشايي چشم دل زيباست دل دل بي تو شام بي فرداست در پي عشق تو سرگردان شده من تو را بس دوست مي دارم بدان چون تويي مخمور خمارم بدان با تو زيبا مي شود فرداي من دل ز جادوي رخت افسون شده عالم از زيباييت مجنون شده طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش بهر كس جز او در اين دل جا نبود همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود در نجابت در نكويي طاق بود طاقت خوشبختي ما را نداشت بي گمان از مرگ ما پروا نداشت حسرت و رنج فراوان بود و بس در غمش مجنون و عاشق كم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود ساده هم آن عهد و پيمان را شكست اين خبر ناگاه پشتم را شكست رفت و با دلدار ديگر عهد بست با كه گويم او كه هم خون من است خصم جان و تشنه خون من است اين گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به اين قيمت نشد عاشقان را خوشدلي تقدير نيست با چنين تقدير بد تدبير نيست از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم, ذره ذره آب گشتم كم شدم آخر آتش زد دل ديوانه را سوخت بي پروا پر پروانه را عشق من از من گذشتي خوش گذر بعد از اين حتي تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بيرون كن ز سر ديشب از كف رفت فردا را نگر بر من و بر روزگارم دل مبند عشق ديرين گسسته تار و پود گر چه آب رفته باز آيد به رود ماهي بيچاره اما مرده بود بعد از اين هم آشيانت هر كس است ... باش با او ياد تو ما را بس است
|
About![]()
درباره خودم......حرفی ندارم....معمولا سنگ صبورم....یعنی همه به این امید بام حرف میز نن....خیلی موقع ها دلم برای خودم می سوزه..... Archivesخرداد 1388اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 Links
علي رضا(عشق مرده) |