تبليغاتX
بازم همون قلب یخی



این روزا پر از حرفم ....پر از ناگفته ها...شبها و روزهایی که 

 

می آن و می رن و من از سکوت لبریزتر می شم...

 

انتظار اتفاق خوب ...یه حرف ناگفته...یه نگاه قشنگ...

 

از اون نگاه هایی که یهو دل آدم می ریزه پایین....بعد یه نفر

 

آروم تو دلت زمزمه می کنه...: ...دیوونه دوست داره...حواست

 

کجاس...

 

آخ... چه حس قشنگیه...

                 

             چه اوجی.....

                     

                  آدمو می بره به آسمون هفتم....اون دور دورا ....

 

.....اونجا که پر از فرشتس...

   

       فرشته های خوشگل با بالهای طلایی و تن های عاری از گناه...

 

 

یه امیدی تو دلم جون گرفته...

 

....یه نوری از ته دل داره قلبمو روشن می کنه...

 

نمی خوام دیگه نا امید باشم....هرچه قدر هم دلم تنگ باشه...

 

اما...

 

......تنگه یه اتفاق خوبه...گرفته واسه یه دنیا محبت...

 

انتظار قشنگی رو کشیدن خودش خیلی قشنگه...

 

صبر...صبر...صبر...بعد یهو ...یه اتفاق خوب...

 

خوبیش اینه که هرچی صبره طولانی بشه قشنگی اتفاقه بیشتر

 

به نظر ادم می اد...

 

ولی نمی دونم چقدر می تونم صبر کنم...

      

               یه روز...دو روز ..یه ماه.. یه سال...

 

وای خدا بیشترش نکن می ترسم یهو طاقتم تموم بشه....

 

اخه انقدرام آدم صبوری نیستم...

 

یه بغض تو گلومه که وجودش خوشحالم می کنه..

 

سالهاست که همراهمه...با هم زندگی می کنیم..

 

باهم خوشیم...با هم دلمون تنگ می شه..

 

اصلا اینا همه حرفای اونه که داره از زبون من گفته می شه.....

 

 

 

شکوهی داره این بغض قدیمی

 

چه عشقی داره این دل بازی از سر

 

 

و به قول قیصر...:

 

 

 

.....حتی اگر نباشی، می آفرینمت

 

چونان که التهاب بیابان سراب را

 

 

ای خواهشی که خواستی تر ز پاسخی

 

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را ....؟!

 

ف ر ش ت ه

 

+ نوشته شده در  چهارم مرداد 1387ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط فرشته  | 



یه چند وقتیه بد جوری ریختم به هم

 

خستم از اینکه بگم داغونم

 

خستم از اینکه بگم تنهام

 

خستم از اینکه بگم خستم

 

خستم از خستگی....

 

روزا داره می گذره و من هر روز که می گذره بیشتر از گذشته تو پیله تنهایی خودم

 

 فرو می رمو در خودم میشکنم

 

نمی دونم تا کی هر روز در حال جاری شدن....قطره قطره آب شدن....آخ خدا دارم

 

 دق می کنم.......برس به دادم....

 

دلم سر سبزی می خواد ....دلم هوای خنک می خواد....هوا می خوام....اینجا مجال

 

نفس کشیدن ندارم...

 

دارم خفه می شم تا خر خره پر از حرفم اما نای گفتن ندارم...تا لب باز می کنم صورتم

 

خیس می شه....

 

شونه های من دیگه طاقت کوله بار غمو نداره.....کمرم شکست زیر این همه غمو

 

غصه.....

 

می رم بیرون ... می ام....حرف می زنم ...می خندم...گریه می کنم....مثل یه آدمک

 

 کوکی که مجبوره آدای آدما رو در بیاره...

 

کارم شده خوابیدن...می خوابم بلکه فراموش کنم اما تا چشمامو باز می کنم هزار تا

 

 فکر بهم حمله می کنه...

 

می نویسم...اما نمی دونم اینایی که می نویسم چه فایده ای داره؟ به جز اینکه با خوندن

 

دوباره اونادیوونه تر از دیوونه می شم....

 

 

 

تو؛خسته چون پرنده پیری

 

رو می کنی به گرمی بستر

 

با پلک های بسته لرزان

 

سر می نهی به سینه دفتر....

 

ف ر ش ت ه

+ نوشته شده در  چهاردهم تیر 1387ساعت 6:56 بعد از ظهر  توسط فرشته  | 



نفرین

 

قلب نیمه شب را گواه می گیرم

 

ثانیه هایی را که از عمرم دزدیدی

 

دعاهایی که به جای آمرزش وصالت را طلبید

 

مرواریدهای کمیابی که به بازار مکاره ات  فروختم

 

زخم هایی را که دانه دانه و با حوصله به قلبم نشاندی

 

سردی دستانت که گرمای وجودم را کاست

 

                                      همه را به ناز نگاهت بخشیدم

                                   

                                       همه را حلالت کردم

اما امروز که

 

دیگر دریچه قلبم به روی هیچ (چشم سیاهی) گشوده نمی شود

 

اینکه گرمای هیچ دستی یخ وجودم را آب نمی کند

 

اینکه هر عشوه ای مرا از هرزگی می ترساند

 

اینکه حلاوت هر وصالی مرا به یاد زهر خیانت می اندازد را

 

چگونه ببخشم.....

 

نه......نمی توانم

 

نفرین بر تو باد

 

 

 

به یاد عزیزی که به خاطر هیچ خود را باخت....

 

نگاهت را به آسمان بدوز.......

 

شاید که راهی بود.........

 

(این نوشته از من نیست)

+ نوشته شده در  دوم تیر 1387ساعت 7:51 بعد از ظهر  توسط فرشته  | 



تو خونه تنها بودم ...7...8....ساعتی می شد مامان اینا رفته بودن بیرون...

دلم می خواست حرف بزنم با یکی....نمی دونم یکی از دوستام....یکی از آدما ...نمی دونم ....یه نفر....

راستش دلم هوای تو رو کرده بود ...دلم واست  تنگ شده بود ...گوشی رو برداشتم که بهت زنگ بزنم

بازم همون منطق مسلم بهم گفت نه ...

انقدر محکم سرم داد زد که واقعا پشیمون شدم.....

چه جالب الان یادم افتاد ....من شام نخوردم.ساعت 5/2 نصفه شبه ...

نمی دونم چرا یه دفعه ان قدر خالی شدم ..

چرا می دونم ...خوب خودم سرمو خلوت کردم.......

با هر کسی به یه طریقی خداحاقظی کردم ....یکی با زبون .یکی با اس ام اس....خلاصه هر کی یه جوری....

خوب ....چه بسیار کسایی که موقع غمشون همراهشون بودم . حالا که خوشن بسی فراموش کار !

 

ای جام به هم ریخته ! صد بار نگفتم

با سنگدلان یار مشو ؛می شکنندت؟

 

بی خیال...

مهمه؟

نه!

 

پ.ن : می دونی چیه کم طاقت شدم .زود رنج شدم ...از همه بدتر بی حوصله شدم...حتی انقدر حوصله ندارم که بخوام با کسی بحث کنم ....همش هم تقصیر توئه ...بس که منو لوس کردی ....هر چی گفتم گفتی چشم تا غر زدم گفتی ببخشید....خودتم می دونستی داری بد عادتم می کنی ....آخرشم چی شد ؟من موندم و من و من و من...

مثل اینکه تو این دنیا فقط  من آفریده شدم.....هر چی میرم نمی رسم به کسی...همش بیابونه داغه...

 

دلم گرفته است از این روزها دلم تنگ است

میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است

 

هوا خیلی تابستونی شده .آدمو هوایی می کنه.هوای تو....هوای نفر دوم....

هر سال همین موقع ها  همین جوری ام....دقیقا همین جوری....حساسیت فصلیه فکر کنم!!!

از یه طرف استرس درسا که رو هم تلمبار شده ....از یه طرف هوای بی کسی....پر از استرس درسی....اما استرسشو دوست دارم...آدمو یاد امتحان نهایی و مدرسه و روپوش مدرسه و اینا می ندازه....

کاش همه مشکلات درس خوندن بود....

به نظرم بزرگترین خوشی دنیا درس خوندنه...

تودانشگاه ترم هشتی ها داشتن راجع به رتبه ارشدشون با هم بحث می کردن ...خنده داره ...اما من استرس گرفتم....وای اگه قبول نشم آبروم جلوی بچه ها می ره....خوش به حال سامره....

امروز از اون روزاییه که دلم می خواد درس بخونم و به هیچ چی فکر نکنم .و بگم....گور بابای همه نامردمان غریب پرست!! به به چه جمله با حالی نوشتم!

اصلا می دونی چیه به نظرم زندگی بهتر از این نمی شه!

یه خونه ساکت....چند ساعت وقت که بشینی و توپول درس بخونی و حال کنی واسه خودت...

عجب حسیه...احساس غرور می کنم...شاید از تو هنگ کرده باشم اما خوشبختانه کسی درون ادمو نمی بینه

همه ظاهر بینن...

خوب....پس منم ظاهرمو حفظ می کنم....

 

امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم

شاید ای جان!نرسیدیم به فردای دگر...

 

+ نوشته شده در  چهارم خرداد 1387ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط فرشته  | 



 

 

دل خوش سیری چند ....

 

کم کم دارم معنی این جمله رو میفهمم...

 

اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که در میلیون ها میلیون ستاره فقط یکی از آن پیدا بشود ؛ همین کافی ست تا ادم به آن ستاره نگاه کند و لذت ببرد آن وقت میتواند به خودش بگوید " من هم در یکی از آن ستاره ها گلی دارم" اما اگر گوسفندی برود و آن گل را بخورد برای او مثل این است که تمام ستاره های عالم در یک آن خاموش بشوند....

 

جمله های آشنائیه ...نه....؟ مال کتاب شازده کوچولوئه ...

 

....خوب...من هیچ گلی ندارم ...یا بهتر بگم....هیچ ستاره کوچولویی مال من نیست تا از سر و صدقه اون یه گل داشته باشم ....اما جمله های قشنگیه...ادمو به فکر می بره....

 

کم کم دارم عادت می کنم به تنهایی .....واسه خودش عالمی داره ...آدم با خودش خلوت می کنه ..دیگه تو لحظه های تنهاییت موقع خواب یا موقعی که مامان اینا نیستن ؛ تنهایی هاتو با هیچ کس قسمت نمی کنی ....همش مال خوده خودته....

 

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم 

 سهم کمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

 

عالم تنهایی من فقط مال خودمه....

توش یه سکوتی نهفته است ....یه سکوت که توش پر حرفه ...تو ساکتی اما پر از حرفی ....کلی حرف واسه گفتن داری ...اونا رو به هیچ کس نمیگی اخه تنهایی....کسی رو نداری که بخوای حرفی بزنی....

البته یکی هست که بخوای بش بگی....می دونی کی رو می گم..... همون که همه حرفای دلتو نگفته  می دونه....همون که تا تو چشمات نگاه کنه تا ته خط میره ؛.می دونه  که تو تنهایی  تو هم باید بدونی که اون تنها کسی  که حتی وقتی بمیری هم ترکت نمی کنه...

کاش انقدر ازت دور نبودم ...

 

و خدایی که در این نزدیکی ست....

 

وقتی تنهام خیلی خوب حست می کنم الان که دارم مینویسم حس می کنم کنار من نشستی و داری به چکیدنم نگاه می کنی ....

 

ببخش اگه یه مدتی ازت دور شدم......

همه این غصه ها مال همینه ؛ خودم میدونم......

 

ف ر ش ت ه

+ نوشته شده در  بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 7:14 بعد از ظهر  توسط فرشته  | 



فرشته

 امروز دلم می خواد بنویسم....

نمیدونم چی اما پر از حرفم....از اون روزایی که دلت می خواد فقط بنویسی...

کاش یه فرشته واقعی بودم....یه دونه از اون ناباش....از اونایی که بال دارن....از اونایی که خدا دوسشون داره.....من یه دونه از اون الکی ها شم.....از اونایی که فقط اسم تقلید می کنن.....

فرشته ها رو همه دوست دارن...اما منو....

کاش دوتا بال داشتم....پرواز می کردم....

اما اسممو خیلی دوست دارم خیلی.....اگه واقعا برای کسی فرشته مهربون نیستم اما همین که به این اسم صدام می کنن خیلی خوشحالم.....

اگه فرشته مهربون بودم ارزوی همه پینوکیوها رو زوده زود براورده می کردم....یا همه سیندرلاها رو واسه همیشه سیندرلا می کردم نه فقط تا ۱۲ شب.....

من می خوام فرشته باشم......چرا نمی شه....نمی دونم.....دو تا بال می خوام....یه چوب جادویی.....یه قلب مهربون........

اما من یه روزی فرشته بودم... واقعی....پاک...مهربون....از گریه ادما صورتم خیس می شد ...از شکستن دلها قلبم تیر می کشید....دلم می خواست فرشته خو بمونم اما نشد...

نمی دونم شاید دیگه فرشته نیستم....

شاید خدا خواست منم ادم بشم......نمی دونم...

کاش همون فرشته کوچولو می موندم و ارزو نمی کردم ادم بشم......

 

ف ر ش ت ه

 

 

+ نوشته شده در  سوم اردیبهشت 1387ساعت 1:31 قبل از ظهر  توسط فرشته  | 



غم

 

 

-سلام

 -سلام

 -چرا جواب اس ام اس نمی دی؟

 -دیگه نمی خوام بت جواب بدم.

 -هیچ وقت؟

 - اره .

 - کاری نداری؟

 -نه.....

 

 

 

آخرین مکالمه....

 

نوشتم که یادم بمونه .....

 

خیلی خستم ....خیلی داغونم.....دیگه برام نایی نمونده....

 

نه حوصله کسی رو دارم....نه حوصله بی کسی رو....

 

 کلافم....کمردرد عصبی....جوش عصبی....معده درد عصبی....

 

 

نگاه کن که غم درون دیده ام

 

چگونه قطره قطره آب می شود

 

چگونه سایه سیاه سر کشم

 

اسیر دست آفتاب می شود....

 

 

نگاه کن ....

 

تمام هستی ام خراب می شود....

 

.....

 

یادمه یه روز بت گفتم تا کی....

 

واسم نوشتی....

 

آری آغاز دوست داشتن است

 

گرچه پایان راه ناپیداست...

 

...

 

من همون موقع پایان راه رو می دیدم....

 

چند تا تصمیم .....

 

برای ادامه دادن مجبوری که تصمیم بگیری...

 

1.به موبایلت زیاد سر نزن....خط غبار گرفته که سر زدن نداره ....

 

2.منتظر نباش ....هیچ کس نیست ...باور کن ...باور کن ....باور کن.....

 

3.بذار بغضت فرو خورده باشه ....لبریز شدن بی فایدس....

 

4.یه کم اگه درس هم بخونی بد نیست .....

 

5.از همه مهم تر....لازم نیست همه چیز رو بفهمی.....سعی کن کمتر ببینی....

 

.....

 

ف ر ش ت ه

+ نوشته شده در  بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط فرشته  | 



رویا

با اميدي گرم و شادي بخش

 

با نگاهي مست و رويايي

 

دخترك افسانه مي خواند

 

نيمه شب در كنج تنهايي

 

 

بي گمان روزي ز راه دور

 

مي رسد شهزاده اي مغرور

 

مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر

 

ضربه سم ستور باد پيمايش

 

روياهاي زيادي داشتم....فكر مي كردم بالاخره مي ياد....

 

اوني كه دوسش دارم....اوني كه منتظرشم....اوني كه خودم با دستاي خودم ساختمش...

 

اما انگار اشتباه مي كردم...اوني كه دوست داري وجود خارجي نداره..

 

مي دوني كلا همه چيز دو حالت داره:

 

1.حالت اولش اينه كه يه نفر مي ياد و باش زندگي مي كني به خودت تلقين مي كني دوسش داري

 

 اما تو دوسش نداري فقط مجبوري اين طوري به خودت تلقين كني....براي ادامه دادن لازمه...

 

2.حالت بعديش اينه كه با يكي آشنا مي شي چند وقتي باش هستي....تمام فكرتو مشغول خودش ميكنه

            

همش فكر مي كني اين يعني همونه اما يه چيزي اون ته تها بت مي گه نه....اين به دردت نمي خوره

 

به نظرم حالت اولش بهتره چون حداقل فكرت مشغول نمي شه...

 

حالت اولش مثل زندگي زنبور عسله....به طور غريزي زندگي كردن....

 

حالت دومش آدمو به  عذاب مي ياره....

 

هر كدوممون يه چيزایي بالاخره توي اين مغزاي فندقيمون راجع به اون يه نفره پرورونديم...

 

هر كس به توجه به انتظارش اين كارو  كه....

 

بعد از چند وقت به يكي رسيديم كه اون يه نفره آدم روياهامون نبوده...براي همين يا طرف مي ذاره

 

مي ره يا ما تركش مي كنيم....

 

بعد مي ريم تو ياس فلسفي....

 

گفتي از تو بگسلم...دريغ و درد

 

رشته وفا مگر گسستني است؟

 

بگسلم ز خويش و از تو  نگسلم

 

عهد عاشقان مگر شكستني ست؟

 

فكر مي كرديم عاشق طرف بوديم و اون نامردي كرده ...

 

يا اگه خودت بي خيال شده باشي مي گي دوسش داشتم اما اون نمي خواس بفهمه...

 

خلاصه اين داستان عاشق شدنه ما دختر بچه ها و شما پسر بچه هاس...

 

اگه مخالفيد بگيد اما من واقعا فكر مي كنم هيچ كس عاشق نيست...

 

همه فقط فكر مي كنن....تلقين مي كنن....

 

من فقط يه چيز مي خوام....فقط يه چيز..

 

  تنهايي

 

من هيچ كس مي خوام ..طاقت نگاه هاي معني دار ندارم....

 

                 طاقت آدما رو ندارم....مي خوام تنها باشم....فرشته تنها....

 

                                اگه اوني كه بايد وجود نداره....پس بذار هيچ كس نباشه.....

 

تنهام بذاريد....

 

.................................كاش تو اين متن رو مي خوندي....تويي كه بايد بخوني....

 

هر دم از آئينه مي پرسم ملول

 

چيستم ديگر ،به چشمت چيستم؟

 

ليك در آيينه مي بينم كه واي

 

سايه اي هم زانچه بودم نيستم

 

ف ر ش ت ه

 

+ نوشته شده در  چهارم فروردین 1387ساعت 4:10 بعد از ظهر  توسط فرشته  | 



 

گفتی دلم تنگه برات

می خوادتت قد خدا

گفتم چرا؟دوسم داری؟

گفتی آره یه عالمه

طاقت دوری ندارم

رفتی دارم دق می کنم

سختمه با تو نباشم

گفتی بیا با هم باشیم

از همدیگه جدا نشیم

هر جا بریم به یاد هم

دل خوشو سر زنده باشیم....

 

همش دارم فکر می کنم

کار خطایی نکنم

دوسم داری...دوست دارم...

با هم باشیم تا ته خط...

 

ف ر ش ت ه

+ نوشته شده در  هجدهم اسفند 1386ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط فرشته  | 



بی حاصلی 

 

 

از خواب بيدار شدم...

 

تا چشمامو باز كردم هزار تا فكر كه ديشب به زور دورشون كرده بودم ........

 

دوباره اومد تو ذهنم به خودم گفتم 1...2...3...ديگه فكر نكن...

 

 بعد چند لحظه ديگه فكر نكردم

 

فكر كنم حافظم خودكار شده...

 

 از اين آدم هايي شدم كه بدون اينكه دست خودشون باشه فكر مي كنن ...

 

رفتم نت ...360...بلاگ....خبري نبود....اسم چند نفرو ديدم ...بازم يه كم رفتم تو

 

فكر....خاموشش كردم ...

 

نشستم پاي تلويزيون ...كانال 4....

 

يه برنامه راجع به ستاره  ها مي داد ....براي فرار از افكار برنامه رو تا آخرش ديدم....

 

راجع به انيشتن مي گفت ....E=mc2  ...ستاره آوريل 1997 كه تازه متولد شده...

 

برنامش خيلي كم بود وقتي تموم شد دلم سوخت....

 

قسمت بعديشو حتما مي بينم....

 

بعد ياد حرفاي استاد انديشه افتادم...حرفاي قشنگي مي زد...به حرفاش يه كم فكر كردم....

 

انگار تو خلا ام ...تو بي وزني...صورتم پر از جوش هاي عصبي شده...

 

يه مزاحم داشتم بهم sms مي داد ...منم جوابشو نمي دادم....

 

چند شب پيش انقدر عصباني شد كه هر چي بلد بود نثارم كرد........

 

.فكر كن ساعت 2نصفه شب چند تا sms داد

 

 هزار تا فحش بهم داد....بهم گفت الاغ....برو به درك....

 

گفت تو مارمولك بازي در مي اري كه جواب sms نمي دي.....با صد تا حرف ديگه....

 

خندم گرفت....خيلي خنديدم....!

 

آخه مي دوني تا چند وقت پيش همين موقع ها كه مي شد واسم كلي sms عاشقونه ما اومد ...

 

اما حالا...خيلي خنده داره...

 

يكي ديگه هم اومد .....وقتي ديدمش ازش خوشم اومد ...

 

اما وقتي فكر كردم كه چقدر داغونم ديدم اصلا نمي تونم ....

 

اون نمي دونست اما خودم مي دونستم فقط اذيتش مي كنم ....عصباني شد

 

انقدر كه گفت من برات مردم......فكر كرد مسخرش كردم اينو خودش بهم گفت ....نمي دونست

 

به نفع خودشه ....

 

بسه ديگه اين حرفا اعصابمو به ضعف مي آره....

 

خيلي خستم برم بخوابم...

 

درست مي شه...

 

بذار بگذر...

 

ف ر ش ت ه

 

+ نوشته شده در  هشتم اسفند 1386ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط فرشته  | 




انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس