تبليغاتX
بازم همون قلب یخی

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


بازم همون قلب یخی

در عمق دریا هرگز یک قطره پیدا نیست...پایان عشق ما پایان دنیا نیست...

 

 

.........

روزهای بلند و کش داری ست .....

+نوشته شده در بیست و سوم خرداد 1388ساعت5:32 بعد از ظهرتوسط فرشته | |

همیشه از این موقع از سال متنفر بودم...به نوشته هام که برمی گردم
میبینم همیشه همین طور بوده به خرداد لعنتی که می رسم دیگه کم می یارم...
اوج  بی قراری و استرس..ازهمه چیز بیزارم ...
طعنه های یه خط  در میون دوستام... شوخی های مزخرفشون...
 توهین های بی شرمانشون...همه چیز...از همه چیز بی زارم...
 وقتی از چیزی هم گلایه کنی همشون می گن تو دیگه چته...تو که مشکلی نداری....
آخ که چقدر داغونم...از این تن خاکی متنفرم....از خودم...از زندگیم...
از همه چیز ....از بودن ...از نبودن...
کلافم....
......

 

+نوشته شده در پنجم خرداد 1388ساعت6:58 بعد از ظهرتوسط فرشته | |

lonely

....امروز باز هم بعد از چند وقت دلم خواست که بلاگ آپ کنم....
 انگار تا آخر این عمر نامعلوم تنها رفیق و همدم من همین
 قلب هیشه یخیه تنهاس....
همه وجودم پر از تردیده ....
توی یه راه تاریک دارم قدم میزنم هر قدمی که بر می دارم  نمیدونم
 که چاهه یا راه..نمی دونم این جاده تا کی باید
 منو بکشه تا به مقصد برسه... نمیدونم آخرش دره س یا پناهگاه...
تردید و شک مثل خره داره تک سلول های بدنمو می جوره ....
تردید بین راست و دروغ ... حرف یا حقیقت...
درست یا غلط ....
هیچ کس حال زار منو نفهمید.....
 باز هم همدم همیشه من ....قطره های اشک روح خراب
فرشته رو تسکین می ده......
چقدر زود از نا افتادم...  
مثل سیب سرخ کرم خورده.... از بیرون با نشاط و از درون تهی....
میترسم از روزی که انقدر دیر شده باشه که دیگه چیزی برای
  ادامه دادن نداشته باشم....

.....

+نوشته شده در سی ام اردیبهشت 1388ساعت8:18 بعد از ظهرتوسط فرشته | |

 

 

 

دهانت را می بویند

مبادا گفته باشی دوستت دارم

 

دلت را می بویند

                   روزگار غریبی است نازنین

 

و عشق را

کنار تیرک راه بند

تازیانه می زنند

               

                 عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

 

در این بن بست کج و پیچ و سرما

آتش را

          به سوخت بار سرود و شعر

                                           فروزان می دارند

 

به اندیشیدن خطر مکن

                             روزگار غریبی است نازنین

 

آن که بر در می کوبد شبا هنگام

به کشتن چراغ آمده است

                           نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

آنک قصابان اند

بر گذرگاه ها مستقر

با کنده و ساتوری خون آلود

                                  روزگار غریبی است نازنین

 

و تبسم را بر لبها جراحی می کنند

و ترانه را بر دهان

                      شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

کباب قناری

بر آتش سوسن و یاس

                           روزگار غریبی است نازنین

 

ابلیس پیروز مست

سور عزای ما را بر سفره نشسته است

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

احمد شاملو

 

+نوشته شده در بیست و پنجم اسفند 1387ساعت9:14 بعد از ظهرتوسط فرشته | |

 

 

نيمه شب آواره و بي حس و حال

                         در سرم سوداي جامي بي زوال

پرسه اي آغاز كرديم در خيال 

                          دل به ياد آورد ايام وصال

از جدايي يك دو سالي مي گذشت

                          يك دو سال از عمر رفت و برنگشت

 
دل به ياد آورد اول بار را

                         خاطرات اولين ديدار را


آن نظر بازي, آن اسرار را,

                       آن دو چشم مست آهو وار را

 
همچو رازي مبهم و سر بسته بود

چون من از تكرار او هم خسته بود


آمد و هم آشيان شد با من او

                      همنشين و هم زبان شد با من او

 
خسته جان بودم كه جان شد با من او

ناتوان بود و توان شد با من او

                    

 دامنش شد خوابگاه خستگي

                    اينچنين آغاز شد دلبستگي

 
واي از آن شب زنده داري تا سحر

واي از آن عمري كه با او شد بسر

 
مست او بودم ز دنيا بي خبر,

 دم به دم اين عشق مي شد بيشتر


آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگوها بين ما آغاز شد


گفتمش در عشق پا بر جاست دل

 گر گشايي چشم دل زيباست دل

 
گر تو زورق بان شوي درياست

 دل بي تو شام بي فرداست

 
دل ز عشق روي تو حيران شده

 در پي عشق تو سرگردان شده


گفت در عشقت وفادارم بدان

 من تو را بس دوست مي دارم بدان


شوق وصلت را بسر دارم بدان

 چون تويي مخمور خمارم بدان

 
با تو شادي مي شود غمهاي من,

 با تو زيبا مي شود فرداي من

 
گفتمش عشقت به دل افزون شده

 دل ز جادوي رخت افسون شده

 
جز تو هر يادي به دل مدفون شده

 عالم از زيباييت مجنون شده

 
بر لبم بگذاشت لب يعني خموش

 طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

 
در سرم جز عشق او سودا نبود

 بهر كس جز او در اين دل جا نبود


ديده جز بر روي او بينا نبود

 همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود

 
خوبي او شهره آفاق بود

 در نجابت در نكويي طاق بود

 
روزگار اما وفا با ما نداشت

 طاقت خوشبختي ما را نداشت

 
پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت

بي گمان از مرگ ما پروا نداشت


آخر اين قصه هجران بود و بس

 حسرت و رنج فراوان بود و بس


يار ما را از جدايي غم نبود

در غمش مجنون و عاشق كم نبود


بر سر پيمان خود محكم نبود

 سهم من از عشق جز ماتم نبود


با من ديوانه پيمان ساده بست

 ساده هم آن عهد و پيمان را شكست


بي خبر پيمان ياري را گسست,

 اين خبر ناگاه پشتم را شكست


آن كبوتر عاقبت از بند رست

 رفت و با دلدار ديگر عهد بست

با كه گويم او كه هم خون من است

خصم جان و تشنه خون من است

 


بخت بدبين وصل او قسمت نشد

 اين گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به اين قيمت نشد

عاشقان را خوشدلي تقدير نيست 

 با چنين تقدير بد تدبير نيست

 

از غمش با دود و دم همدم شدم

 باده نوش غصه او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم,

 ذره ذره آب گشتم كم شدم

آخر آتش زد دل ديوانه را

 سوخت بي پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتي خوش گذر

بعد از اين حتي تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بيرون كن ز سر

 ديشب از كف رفت فردا را نگر


آخر اين يكبار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل مبند

 
عاشقي را دير فهميدي چه سود

 عشق ديرين گسسته تار و پود

گر چه آب رفته باز آيد به رود

 ماهي بيچاره اما مرده بود

بعد از اين هم آشيانت هر كس است

... باش با او ياد تو ما را بس است

 

 

+نوشته شده در هفتم اسفند 1387ساعت1:16 بعد از ظهرتوسط فرشته | |